
چند هفته بود که بچه های سوم راهنمایی اصرار داشتند که با هم اردوی تفریحی برویم. من هم چون سرم شلوغ بود نمی توانستم به انها جواب مثبت دهم. تا اینکه هفته ی گذشته با هم به گردش رفتیم. انها از دو سه روز قبل وسایل را تدارک دیده بودند. هفته ی قبل که با انها کلاس داشتم مرتب می گفتند اقا حتما بیایی. اگر نیایی ما نمی رویم. من هم به انها گفتم سعی می کنم که حتما خودم را برسانم. شب قبل از اردو چند نفری زنگ زدند و بازهم یاداوری کردند. صبح زود هم یک نفر دیگر زنگ زد و گفت: اقا می ایی؟ به او گفتم شاید ساعت ده صبح بتوانم بیایم . از خوشحالی گفت : اشکالی ندارد . فقط همراهمان بیا . تا ساعت ۹ داوری فوتسال نوجوانان را برعهده داشتم. بعد از ان خودم را به انها رساندم. انها خیلی خوشحال بودند. نمی دانستند از خوشحالی چه کار کنند. اگر می دانستم انها اینقدر خوشحال می شوند خیلی زودتر خودم را می رساندم. تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر کنارشان ماندم. البته دوست داشتم تا غروب کنارشان باشم ولی یکی از دوستان زنگ زد و کارم داشت. نماز ظهر را با هم به جماعت ادا کردیم. ناهار را در منزل درست کرده بودند و نزدیک ظهر که شد ان را گرم کردند. روز خوبی بود. تا می توانستند از من عکس گرفتند.
مانند پروانه دورم می چرخیدند. ان روز بهترین روز هفته برایم بود. قبل از اینکه انها را ترک کنم انها خواستند که دسته جمعی عکس بگیریم. رویم نشد عکسی بگذارم که خودم هم کنارشان باشم چون انها از نظر قد و جثه از من بزگتر بودند
( شوخی کردم چون عکس خوبی که خودم هم کنارشان باشم نداشتم ) . کلاس سوم راهنمایی بهترین کلاس در مدرسه ی راهنمایی شهید اوینی باسعیدوست. اکثر انها دانش اموزان ممتازی هستند. یک روز از انها معدلشان را می پرسیدم . بیشتر انها بالای ۱۸ و ۱۹ بودند. وقتی با انها کلاس دارم احساس خستگی نمی کنم و بعد از کلاس روحیه ی عجیبی دارم. ساعت یک و نیم با انها خداحافظی کردم و به دولاب برگشتم خوشحال از اینکه یک روز را به خوشی در کنار دانش اموزانم سپری کرده ام.
