تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی ) - ناخدایی مهربان
 
 

این عکس من را یاد  خاطره ی زیبایی می اندازد. خاطره ی اشنا شدن با یک ناخدای مهربان و جنوبی. ناخدای جوانی که یک ساعت را از بندر تا جزیره ی قشم کنارش بودم . روز یکشنبه تا ساعت شش و نیم کلاس داریم و وقتی به اسکله ی حقانی می رسیم بجز همین لنج های تندرو وسیله ی دیگری برای رفتن به قشم نیست. یک ساعت طول می کشد تا به قشم برسد . اون شب وقتی سوار این لنج شدم در برخورد اول با ناخدای مهربان و جوانش برخورد کردم. دوربین دستم بود و مرتب عکس می گرفتم. راننده از من خواست تا کنارش بروم و با خیال راحت از هر زاویه ای خواستم عکس بگیرم. با هم همکلام شدیم . وقتی ازش پرسیدم  کجایی هست گفت خودت باید بگویی. من  هم شروع کردم مانند مسابقه ی بیست سوالی . البته بچه ها هم یکمی کمکم کردند. ولی در پایان خودم به جواب رسیدم . البته اون خودش روی نقشه ی روبرو نشانم داد. ( جی پی اس ) اون روی سورو بندر نقشه را نگه داشت . قبل از اینکه به قشم برسیم یک نفر کنارمان نشسته بود و مرتب از نقشه می پرسید و می خواست نشان بدهد که وارد هست. در باره ی عمق اب و سرعت شناور و چیزهای دیگر صحبت کردند. ناخدا سکان را به دست یکی دیگر سپرد و رفت کنار ان مرد نشست و دقایقی با هم صحبت کردند. در طول صحبت با لبخند  به من هم نگاهی می انداخت. مرتب یادگیری هایش را یادداشت می کرد. برایم جالب بود که اون دوست داشت چیزی یاد بگیرد . وقتی صحبت هایشان تمام شد  معلم برگه ها را پاره کرد و همه را دور انداخت و ناخدا هم اعتراضی نکرد. ناخدا رفت و جلو کشتی گوشه ای که تنها بود نشست و از من خواست تا بیرون بروم و از کشتی ها در نور شب هم عکس بگیرم. کنارش رفتم و علت اینکه ان مرد برگه هایش را پاره کرده بود  پرسیدم . اون هم با لبخند پاسخ داد که ان مرد سپاهی است. خود ناخدا می گفت نمی دانم چرا اون این کار را کرده است. چون چند شب قبل هم با یک خلبان برخورد کرده بود و اون هم واردتر از این مرد بوده است و خیلی چیزها را از او یاد گرفته است ولی بر عکس این یکی نوشته هایش را پاره نکرده است. وقتی به قشم رسیدیم ناخدا شماره اش را داد و از من خواست هر وقت با مشکلی برخورد کردم به او زنگ بزنم. هفته ی بعد مشغول تهیه  ی بلیط بودم که احساس کردم دستی روی دوشم سنگینی می کند. وقتی نگاهم را برگرداندم چهر ه ی خندان همان ناخدا بود که داشت به من سلام می کرد.

  نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:14  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM