
این غروب با غروب های دیگر برایم فرق داشت. با اینکه خیلی خسته بودم ولی اشتیاق زیادی به عکس گرفتن
داشتم.چند روز بود که مرتب به اداره ی اموزش و پرورش سر می زدم تا با ماموریت به تحصیل من موافقت
نمایند. سه روز اول که می گفتند با ماموریت به تحصیلی مان موافقت نمی کنند. کارمان این بود که از ساعت
8:30 دقیقه ی صبح تا ساعت یک که ادره تعطیل می شد انجا بمانیم. جوابی هم که می شنیدیم این بود: اصلا
امیدوار نباشید . هیچ کس برای ادامه تحصیل نمی رود. همه باید تدریس کنند.منطقه کمبود دبیر دارد. این را یک
ماه قبل هم گفته بودند. وقتی که رتبه ها مشخص شده بود. از همان موقع بنای مخالفت را گذاشته بودند. کار به
جایی رسیده بود که همه می خواستن به یک نحوی تلافی کنند. یک نفر می گفت اگر نگذارند بروم خوب تدریس
نمی کنم.. دیگری می گفت : دیگر هیچ کاری برای اداره ی اموزش و پروش انجام نمی دهم.
بعضی هم از معلم بودنشان نارحت بودند. من هم دست کمی از انها نداشتم. بدم امد چرا این همه خاطره از
دوران خوش تدریس را ثبت کرده بودم. خواستم وبلاگم را حذف کنم. ولی یکی از دوستان مانع شد.خواستم تمام
خاطراتی را هر شب با اشتیاق تایپ می کردم نابود کنم. بالاخره سماجت و ایستادگی بچه ها باعث شد تا با
ماموریت به تحصیلی مان موافقت کنند. یک هفته سراسر رنج و خستگی ولی پایان خوش
دیگر تدریس نمی کنم. هرچند دلم برای دانش اموزانم تنگ می شود ولی به استراحت نیاز داشتم.




