

با اینکه برای امتحان اماده نبودم اما با اصرار بچه ها رفتم . وقتی شنیدم امتحان را باید بندرعباس بدهم خیلی مایوس شدم. اصلا حال و حوصله اش را نداشتم در هوای گرم و شرجی از قشم بیرون بروم. ان هم بندر . تازه برای امتحان هم چیزی نخوانده بودم . خیلی سخت بود بتوان در ازمون موفق شد. اگر اصرار دو تن از همکاران نبود نمی رفتم . به قول انها خودشان هم اماده نبودند . ولی برای تفریح و گذراندن اوقات می روند. قبول کردم با انها باشم. پنج شنبه را همراه سه تن از همکاران در بندر ماندیم. بیشتر برای دیدن عکس های سه تن از عکاسان خوب بندر می رفتم . مکان برگزاری را نمی دانستم. به بچه ها سفارش کرده بودم که هر وقت پیدا کردند زنگ بزنند. بعد از نماز مغرب بود که اقای جمادی زنگ زد . البته قبل از ان خودم مکان برگزاری را پیدا کرده بود. با هم رفتیم و نگاه کردیم. شب هم کلی خندیدیم. تا پاسی از شب بیدار ماندیم. صبح که شد هر کدام رهسپار جلسه ی امتحان شدیم. همکاران زیادی امده بودند. از کل استان بودند. امتحان که تمام شد برای رفتن به قشم اماده شدیم. یکی از بچه ها باز هم زنگ زد و با خوشحالی می گفت : مکان نمایشگاه عکس را پیدا کردم. البته او خبر نداشت که ما دیشب عکس ها را دیده بودیم. یک ماه که گذشت نتیجه ها امد . باورم نمی شد رتبه ام با اینکه اصلا نخوانده بودم خیلی خوب شده باشد . رتبه های دوستان هم دست کمی از من نداشت. همه خوب شده بودیم. اولویت اول را اصفهان انتخاب کردیم. البته اگر اداره ی اموزش و پرورش با مامور به تحصیلی مان موافقت کند . اگر قبول کردند دلم برای دانش اموزان و همکاران تنگ می شود. البته دوره ی ادامه تحصیلمان دو سال بیشتر نیست. اگر موافقت نکنند دیگر حال و حوصله ی امتحان دادن را ندارم. خدا کند موافقت کنند.