به نام افريدگار دانا و توانا
مدتي بود كه مي خواستم چيزي بنويسم. دلم براي نوشتن حسابي
تنگ شده بود. چند روزي بود كه سرماخوردگي حالم را گرفته
بود. هفته ي گذشته را با سختي گذراندم. اصلا حال و حوصله ي
بيرون رفتن از خانه را نداشتم. از مدرسه كه برمي گشتم به
سراغ كاميوتر مي رفتم و خودم را با عكس هايي كه با دوربين
گرفته بودم مشغول مي كردم.نماز عصر را كه مي خواندم مي
خوابيدم. سه روز همين كارم بود. شب ها از خانه بيرون مي
رفتم و از تماشاي شب مهتابي لذت مي بردم. حوصله ام سر رفته
بود. سه شنبه كه شد دل و جرات پيدا كردم و از خونه بيرون
زدم. سري به بهترين دوست دوران دبيرستانم زدم. دلم حسابي
برايش تنگ شده بود. او تصميم داشت شب با قلاب به ماهيگيري
برود. من هم مي خواستم همراهش بروم. به او گفتم خبرم كند. او
هم گفت اگر مقدمات ماهيگيري فراهم شد خبرت مي كنم. به ياد
دريا و ساحل زيبايش افتادم. به كنار ساحل رفتم . اب دريا داشت
پايين مي رفت. غروب نزديك مي شد.به خانه رفتم و دوربين
عكاسي ام را برداشتم. به دريا زدم و با پاي برهنه قدم بر زمين
خيس و گلي دريا گذاشتم. افتاب داشت غروب مي كرد. دوربين
را از كيفش بيرون اوردم و مرتب از غروب دل انگيز عكس
گرفتم .به ياد يك خاطره ي خيلي غم انگيز افتادم. فكر كردم كه
همراه پايين رفتن خورشيد طلايي رنگ، شادي هايم نيزغروب
مي كند. غم عجيبي بر دلم سنگيني مي كرد. احساس عجيبي
داشتم . تا ان روز به غروب فكر نكرده بودم. نمي دانستم چرا
همه غروب را با غم و اندوه مقايسه مي كردند. با ا فكار خويش
كلنجار مي رفتم.نمي دانستم فردا چه كار كنم. چون كلاس نداشتم
و ازاد بودم. به ساعت نگاهي انداختم. افتاب به كلي غروب كرده
بود و من به صداي پرنده هايي گوش مي سپردم كه ترانه ي
غمگيني را سر داده بودند. نمي دانستم شايد اين طوري احساس
مي كردم.
به خانه بر مي گشتم. در راه باز گشت از كنار ساحل، اقاي
اسلامي را ديدم كه با ماشينش كنارم ترمز زد. سلامي كرد و
احوالپرسي نمود. نگاهي به سر و وضعم انداخت و گفت از كجا
مي ايي؟ با شوخي گفتم اضافه كار گرفته ام. خنديد و گفت
حاضري به قشم برويم. گفتم همين الان. گفت مگر اشكال دارد.
گفتم من به خانه مي روم لباس هايم عوض مي كنم. لباس هايم
كمي گلي شده بودند. ساعت 18 و 10 دقيقه بود. قرار شد به
سراغ جمادي و نگهبان برويم. انها با ما 13 كيلومتري فاصله
داشتند. در مسيراز رفتن به قشم منصرف شديم. اخر دويست
كيلومتر را بايد طي مي كرديم.
جمادي و نگهبان هم همين نظر را داشتند. با هم به اخرين نقطه
ي جزيره رفتيم. شب بود و ماه زيباييش را به رخ همه مي كشيد.
با خودمان اب ميوه برده بوديم. رفتيم و روي اسكله سنگي
نشستيم. چراغ دريايي كنارمان بود و مرتب داشت روشن و
خاموش مي شد. ما همان جا نشستيم و با هم سر گرم صحبت
شديم. نگهبان در راهنمايي علوم -اجتماعي تدريس مي كرد.
اسلامي دبير رياضي دبيرستان بود. جمادي هم تربيت بدني
راهنمايي را بر عهده داشت. از اينكه با انها هم صحبت بودم
احساس غرور مي كردم. كلي صحبت كرديم. بعد از ان نگهبان
با اسلامي صحبت كرد. من هم با جمادي از مسابقه ي فوتبال بين
مدرسه هايمان صحبت كردم. قرار بود روز سيزده ابان بين
مدارس ازادگان و حكمت مسابقه اي بر گزار شود. ولي روز
سيزده ابان شيفت مدرسه ي حكمت با مدرسه ي ما جور در نمي
امد و به مسابقه ي دو بسنده كرديم. كلي با جمادي صحبت كرديم.
برايش از انتخابات دانش اموزي مدرسه گفتم. انتخاباتي كه دو تن
از بهترين دانش اموزان سوم راهنمايي ( نويد و نادر
مرداسنگي) راي اول و دوم را به دست اورده بودند. ان ها
دوسال قبل نيز در مسابقات شطرنج استاني رتبه ي اول و دوم را
كسب كرده بودند. كم كم ساعت داشت 21 را نشان مي داد. با هم
به خانه بر گشتيم. ان شب حسابي خوش گذشته بود. دو شب قبل
هم با همكاران به كنار ساحل رفتيم. قرار بود همان جا مرغ كباب
بزنيم. شش نفر بيشتر نمي شديم. همه كنار ساحل بودند و منتظر
من بودند. فكر مي كردند جا مي زنم. مرتب به تلفن همراه زنگ
مي زدند. دوربين را برداشتم و به نزدشان رفتم. همه جا تاريك
بود. اتشي روشن كرديم و كناراتش نشستيم. نمي چسبيد. با اينكه
تابستان نبود ولي باز هم هوا گرم بود. سفره ي مان را بر سنگ
هاي سخت كنار ساحل پهن كرديم و دور هم نشستيم. همان جا
همكاران هم براي روز جمعه داشتند برنامه ريزي مي كردند.
قرار شد ناهار را در چاهكوه درست كنيم. روز دو شنبه عصر
سري به همكار و دوست خوبم اقاي الماسي زدم. او امسال تربيت
بدني تدريس مي كند. او از من خواست كه مسابقه فوتبال
دبيرستان استاد شهريار را سوت بزنم. من هم قبول كردم. امروز
صبح تا ساعت 10 و 30 خوابيدم. تلفن همراه زنگ خورد.
گوشي را برداشتم و جواب دادم. جمادي زنگ مي زد. به او گفتم
كجايي؟ او خنديد و گفت درب منزلتان . سريع در را برايش باز
كردم. تعارفش كردم داخل بياييد. او قبول نمي كرد . مي خواست
سريع حاضر شوم و با هم سري به همكاران در دبيرستان و
مدرسه راهنمايي ازادگان بزنيم. با هر زحمتي بود اورا به خانه
اوردم. كامپيوتر را برايش روشن كردم تا خودش را مشغول كند.
من هم رفتم تا لباس هايم را عوض كنم. ده دقيقه اي طول كشيد.
وقتي برگشتم عارف پرسيد اين عكس غروب را خودت انداخته
اي . خنديدم و گفتم خيلي زيباست. گفت: خيلي هنرمندانه است. با
هم به مدرسه ي ازادگان رفتيم. وقتي به مدرسه رسيديم. ساعت
يازده و ربع مي شد. كلاس دوم ب ورزش داشتند . اقاي الماسي
داشت با دانش اموزان زمين فوتسال را خط كشي مي كرد. همه
دست ها و لباس هايشان گچي بود. با ديدن من و جمادي به
سمتمان هجوم اوردند. پروانه وار دورمان مي چرخيدند. همه
دوست داشتند به معلم سال گذشته ي خويش سلام كنند. يك لحظه
خواستم داد بزنم و بگويم چقدر خوشحالم كه يك معلم هستم. با هم
به دفتر مدرسه رفتيم. همكاران سر كلاس درس بودند. بيست
دقيقه اي نشستيم و با اقاي سالكي مدير مدرسه و معاونش
ابراهيمي نژاد صحبت كرديم. بعد از ان به دبيرستان رفتيم. دفتر
دبيرستان شلوغ بود. سرگروههاي اموزشي از منطقه امده بودند.
اقاي جويندگان سرگروه زبان هم همراهشان بود. سال سوم
انساني دبير زبان انگليسي ما بود. يك سال هم با هم در دبيرستان
استاد شهريار همكار بوديم. او فوق ليسانس عربي و ليسانس
زبان دارد. موقعي كه در تربيت معلم رسول اكرم (ص) درس
مي خواندم به او هم سر مي زدم. او دانشجوي فوق ليسانس
عربي در دانشگاه شهيد چمران اهواز بود. با هم صحبت كرديم.
اقاي ايراني هم امده بود .او سر گروه شيمي منطقه شهاب را بر
عهده دارد. فكر مي كردم از بين دبيراني كه مي شناختمشان او
تنها كسي بود كه زيارت خانه ي خدا نصيبش شده بود و حج را
به جا اورده بود. همه به او حاجي مي گفتند. با ايراني صحبت
مي كردم كه جمادي به سراغم امد تا برگرديم. از بودن در كنار
همكاران خوشحال بودم. ايراني و جويندگان قشمي بودند . ظهر
همراه اقاي الماسي به كنار زمين فوتسال رفتم و مسابقه ي
دبيرستان را سوت زدم. نگاهي به ساعت مي اندازم . شب از
نيمه گذشته است و من بايد خودم را براي كلاس فردا اماده بكنم.
به نوشته هايم خاتمه مي دهم و از خداوند براي همه ارزوي
موفقيت و سربلندي را مي طلبم.