
بچه های کلاس دوم خیلی اصرار داشتند به کتابخانه ی عمومی دولاب
برویم . چند هفته مرتب ول کن نبودند. اخر خیلی هایشان دسترسی به
کتاب و کتابخانه نداشتند. به هر حال با درخواستشان موافقت کردم و با
اجازه از مدیر مدرسه انها را به کتابخانه بردم. نیم ساعتی فارسی را تدریس
کردم و به همه اجازه دادم کمی بین کتاب ها بگردند ولی کسی به کتاب ها
بدون اجازه ی مسول کتاب خانه دست نزند. انها هم با اجازه چند کتاب را
برداشتند و روی صندلی ها نشستند و به خواندن مشغول شدند. بعد از نیم
ساعت دوباره از انها خواستم که بیایند همه یک گوشه جمع شوند و
برایشان درباره ی اهمیت مطالعه و کتابخوانی صحبت کردم. بعضی ها
خسته بودند و حال و حوصله ی گوش دادن را نداشتند. چند نفری خیلی
مشتاقانه به صحبت هایم گوش می دادند. ان روز گذشت و لی روز بعد یکی
از دانش اموزان درباره ی نحوه ی عضویت در کتابخانه و امانت گرفتن کتاب از
من سوالاتی را پرسید . من هم او را راهنمایی کردم. چند روز بعد او به من
گفت که حالا عضو کتابخانه ی عمو می می باشد و در ماه حداقل دو کتاب
امانت می گیرد. به هر حال جای خوشحالی داشت که از تشکیل شدن
کلاس در کتابخانه عده ای هم به خواندن کتاب علاقمند شده اند.