مدرسه هم تمام شد. با تمام خاطراتش. امتحانات شروع شده است.
روزهای اخر مدرسه با خودم دوربین به کلاس بردم و از همه ی
کلاس ها عکس و فیلم گرفتم. نمی دانم چرا این دفعه دلم برای
دانش اموزان و مدرسه تنگ نشد. هر سال همین موقع بدجوری
دلتنگ می شدم. غصه ای داشت روی قلبم سنگینی می کرد.همه
، این را می دانستند. با این که امسال دانش اموزان خوبی داشتم
ولی زیاد ناراحت نبودم از اینکه مدرسه داشت تمام می شد.
کلاس سوم الف با تمام بچه های خوبش به دبیرستان می روند. به
نظرم بهترین ها را داشتند. به انها قول داده بودم با مدرسه ی
حکمت مسابقه ی فوتبال تدارک ببینم. ولی به دلیل نزدیکی به
امتحانات دوست و همکار خوبم اقای جمادی قبول نکرد. چون
یک نفر در بازی فوتبال دستش شکسته بود. قرار شد بعد از
امتحانات با انها مسابقه بدهیم.چند شب قبل به مدرسه سر زدم.
نمرات درس قرائت فارسی را وارد کردم. کتاب را برداشتم تا
برای دیکته ، جمله هایی را انتخاب کنم. انشا هم مانده است. از
نوشتن دست برمی دارم و به گوشه ای می نگرم. به ساعت
نگاهی می اندازم. ساعت به پانزده دقیقه ی بامداد نزدیک می
شود. فردا هم مراقب جلسه ی امتحان نهایی سوم راهنمایی هستم.
تا 12 خرداد که امتحانات طول می کشد.منتظرم تا ان روز بیاید
و کمی استراحت کنم. به امید ان روز می مانم و به نوشته هایم
خاتمه می دهم.