بسمه تعالي
سلام
يك ماه از مدرسه گذشت . خيلي زود سپري شد. دوست داشتم از
بچه هاي مدرسه بنويسم. نمي دانم چرا فرصت نمي شد. رمضان
هم رفت و نتوانستم استفاده ي كافي از ان ماه ببرم. وقتي اعلام
شد كه فردايش عيد است باور نمي كردم . امسال هم مانند
سابق سي ساعت ادبيات مدرسه راهنمايي ازادگان را تدريس مي
كنم. به ادبيات عشق مي ورزم. وقتي به كلاس مي روم دوست
ندارم كلاسم بي روح و بي انگيزه باشد. دانش اموزان خوبي
دارم. هر وقت انها را در جايي مي بينم صداي زيبايشان در
گوشم مي پيچد . ((سلام اغا)) نمي دانم چرا از سلام كردنشان
خوشم مي ايد. اواخر سال كه مي شود از انها مي خواهم برايم
چيزي بنويسند. يك هفته اي به انها فرصت مي دهم.وقتي نوشته
هايشان را مي بينم گريه ام مي گيرد. چه با ذوق و سليقه كلمات
را كنار هم رديف مي كنند. بعضي هانوشته هاي زيبايي دارند.
هميشه وقتي پاي احساسات به ميان مي ايد همه چيز زيبا مي
شود. به ياد نوشته هايشان افتادم. رفتم و نوشته هاي سه سال
قبلشان را درباره ي معلم ورق زدم. اشك امانم نداد. چند تايي را
خواندم. خيلي زيبا بودند. امسال كلاس اولي هاي خوبي دارم.
همشون خوبند. كلاس اول الف كه اكثرا دولابي هستند. پنج تايي
واقعا نمونه اند. هم در درس و هم در اخلاق. بعضي وقت ها با
خودم مي انديشم كه من خوشبخت ترين موجود روي زمين هستم.
از اين كه معلم هستم بر خويش مي بالم و احساس غرور دارم.
معلمي را به خاطر بودن در كنار دانش اموزان پاك و صميمي
دوست دارم. بودن در كنار ان ها باعث مي شود تمام غم هاي دنيا
را فراموش كنم. اين چند روز كه تعطيل است دلم حسابي براي
دانش اموزانم تنگ شده است. امسال ديگر اقاي جمادي دبير
ورزش نيست. او در جايي ديگر تدريس مي كند. اقاي الماسي
تربيت بدني تدريس مي كند. هميشه چند دقيقه ي اخر زنگ با هم
تنيس بازي مي كنيم. رمضان به پايان رسيد. شب ها مسابقه ي
فوتسال بر گزار مي شد. بهانه ي خوبي بود بروم و به جمادي و
نگهبان سر بزنم. هر شب همراه يك نفر مي رفتم. يك شب با
اسلامي و شبي ديگر با ابراهيمي نژاد. چند شب قبل هم با الماسي
براي تماشاي مسابقات فوتسال رفتيم. نيم ساعتي زود رفتيم. از
شانس خوب ما عارف جمادي را ديديم. او ما را به خانه دعوت كرد.
رفتيم و با هم كلي صحبت كرديم. جمادي البوم عكس دوره ي
تربيت معلمي خويش را كه در اصفهان درس مي خوانده اورد. با
هم ورق زديم. تمام عكس ها براي الماسي جالب بودند. چون هر
دو با هم در اصفهان درس خوانده بودند. بعد از يك ساعت براي
تماشاي مسابقات فوتسال همراه جمادي به كنار زمين رفتيم. البته
ناگفته نماند كه جمادي حسابي سنگ تمام گذاشت و از ما پذيرايي
كرد. كنار زمين هم همكاراي ديگر بودند. اسماعيل انباري دبير
ادبيات و دوست صميمي من هم نشسته بود. كلي با هم صحبت
كرديم. ساعت يازده و نيم شب به خانه برگشتيم. در طول مسير
چيزي ذهنم را مشغول كرده بود. نمي دانم چرا از برگزاري
چنين مسابقاتي خوشم نمي امد ان هم در ماه مبارك رمضان. كنارزمين
اكثر دانش اموزانم را مي ديدم كه براي تماشاي مسابقه ي فوتبال
امده بودند. بعضي از مسابقات هم تا ساعت دو شب به طول مي
انجاميد و اين براي يك نوجوان كه در كنار زمين باشد جالب
نبود. انها دست به هر كاري مي زدند. تيم حريف را تخريب مي
كردند. با انواع و اقسام توهين كردن اشنا مي شدند. صبح هم كه
مدرسه مي امدند گيج خواب بودند. چند بار با انها صحبت كردم.
از انها خواستم كه ديگر براي تماشاي مسابقات نروند. با اقاي
الماسي براي بعد از عيد برنامه ريزي كرديم كه يك شب را
همراه با همكاران در كنار ساحل سپري كنيم. همانجا كباب بزنيم
و نماز عشاء را هم همان جا بخوانيم. ديشب دو نفر از بهترين
همكاران و دوستان دوره ي دانش اموزي خويش را ديدم. مرادي
تازه از تهران برگشته بود. او دانش جوي فوق ليسانس عربي
است. امسال مامور به تحصيل شده است. سال گذشته عربي
تدريس مي كرد. ازاد هم در ابتدايي تدريس مي كند. قرار شد چند
شب ديگر در كنار همديگر باشيم. پوزن و انباري هم بيايند.
پوزن ليسانس عربي است. سال اول است كه تدريس مي كند.
انباري هم ،هم رشته اي خودم است. دومين سال است كه به
تدريس ادبيات مشغول است. قرارمان اين شد كه قبل از اينكه
مرادي به تهران برود يك شب دور هم باشيم. با انها خدا حافظي
كردم و به خانه امدم. يك راست به سراغ كامپيوترم رفتم. دلم
براي نوشتن حسابي تنگ شده بود. دوست داشتم براي كسي
بنويسم كه به او قول داده بودم. تمام روز عيد ذهنم را مشغول
كرده بود. نمي دانستم چي بنويسم. به ياد دانش اموزانم افتادم. به
ان ها حق دادم كه مي گفتند نوشتن خيلي سخت است. حاضر
بودند به هر كار سختي تن در دهند و ان ها را از نوشتن معاف
كنم. نمي دانم ندايي به من مي گفت كه بايد شروع كرد. خيلي
سخت بود . براي كسي مي نوشتم كه برايم خيلي عزيز بود.
خودش خواسته بود بنويسم و اسمي از او به ميان نياورم. دست
از نوشتن برداشتم و به نقطه اي خيره شدم. نمي دانم چقدر طول
كشيد . وقتي به ساعت نگاه كردم ساعت دو نصف شب بود و
من داشتم با افكارم كلنجار مي رفتم . اولش سخت بود اما همين
كه به نوشتن مشغول شدم جملات به ياريم شتافتند و هر چه
زودتر من را به هدفم مي رساندند. چند صفحه اي برايش نوشتم.
نوشته هايم به پايان رسيد و من خوشحال از اينكه توانسته ام به
قولم عمل كنم. سر از پا نمي شناختم . اخر از او نوشتن كار هر
كس نبود. لياقت مي خواست. او دوست داشت بداند درباره اش
چي مي نويسم. نمي دانم ، ولي فقط مي دانستم كه با ادميان فرق
دارد . شايد من او را اين طور مي ديدم. او برايم يك فرشته بود .
يك انسان تلاشگر كه در پي دست يافتن به هدفي والاست . او را
به خاطر صداقت و خاكي بودنش مي ستايم. او از جنس خاكي
ها نيست . بر تر از ان هاست. دست از نوشتن بر مي دارم و به
اهنگ زيبايي كه پخش مي شود گوش مي سپارم.
من هميشه زنده ام با خاطراتم
واسه ي اينكه كه گريم مي گيره وقتي با هاتم
نگو از گذشته مي خوام،ديگه فاصله بگيرم
منو اونجوري كه هستم توي قلبت بپذيرم
ديدن دوباره ي تو واسه ي من اغازه
اوج شاديه پرنده لحظه ي پروازه
لحظه ي پروازه
تشنه ي محبتم در عين دل شكستگي .
چون محبت عزيز م،هميشه عاشق سازه
هميشه عاشق سازه
با دست اشك هاي روي گونه هايم را نوازش مي كنم. نمي
خواهم يك دفعه ان ها را كنار بزنم. دوست دارم به نوشتن ادامه
بدم. مادرم به سراغم مي ايد و من را براي خواندن نماز صبح
صدا مي زند . به ساعت نگاهي مي اندازم .متوجه مي شوم كه
پنج ساعت كنار كامپيوتر بودم و متوجه گذشت زمان نشده ام. از
اتاق بيرون مي روم و وضو مي گيرم. به نوشته هايم خاتمه مي
دهم و براي او و تمام كساني كه دوستشان دارم دعا مي كنم كه
در كارهايشان هميشه موفق باشند.