تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی ) - زنده یاد طیب نگهبان
 
 

 

خیلی زود زمان سپری شد. بهمن ماه رسید و حالا هم دارد تمام

 

می شود.سال گذشته درست ماه بهمن ماه که طیب نگهبان دانش

 

اموز سال سوم انسانی دبیرستان استاد شهریار به رحمت خدا

 

رفت .او بهترین دانش اموز مدرسه بود.  دانش اموزکلاس سوم

 

انسانی بود.. وقتی بعد از وفاتش کارنامه ها را صادر کردند

 

معدلش خیلی خوب شده بود. دانش اموز سوم مدرسه شده بود.

 

طیب کسی بود که همه او را دوست داشتند. دنبال عکسش گشتم

 

تا عکس تکی او را در وبلاگ بزنم. هر چی گشتم پیدا نکردم.

 

خیلی ناراحت شدم. ناچارا عکسی که با همکلاس های سوم

 

انسانی اش انداخته بود در وبلاگ زدم. همه با هم خیلی صمیمی

 

بودند. وقتی دوم انسانی بودند دبیر ورزششان بودم. رشته ام

 

ادبیات بود ولی به دلیل نبود دبیر تخصصی درس تربیت بدنی به

 

من واگذار شد. خاطرات خوشی را با دانش اموزان داشتم. هم

 

دبیرستان و هم راهنمایی. همیشه داوری بازی انها را به عهده

 

می گرفتم. دوربین دیجیتال همراهم بود و از انها عکس می

 

گرفتم. تیم فوتبال مدرسه تشکیل دادیم و همراه بچه ها به مسابقه

 

می رفتیم. بعضی وقت ها خودشان می رفتند. طیب بهترین دفاع

 

مدرسه بود. والیبالش هم خوب بود. وقتی بازی می کردیم اوتوپ

 

های خوبی را برای ابشارزن می انداخت. بعضی وقت ها قدر

 

پاس هایش را نمی دانستم و خراب می کردم. قدم کوچک بود.

 

همه در زمین والیبال سر و صدا می کردند. بعضی وقت ها 

 

حرف های بدی هم از دهانشان در می رفت. تنبیهشان می کردم

 

و می گفتم از زمین بیرون بروند. ولی یک دفعه نشد طیب چیز

 

بدی بگوید. همیشه لبخند بر لبانش جاری بود. همه او را به همین

 

خاطر دوست داشتند. بهترین اخلاق را در مدرسه داشت. وقتي

 

فوت كرد كسي باور نمي كرد او از ميانشان رفته باشد. خيلي

 

سخت پا به كلاسي بگذاري كه چند روز قبل بهترين دانش اموز

 

مدرسه در ان درس مي خوانده و حالا به رحمت خدا رفته است.

 

كلاس سوم انساني خيلي ناراحت بودند. دبير ها نمي توانستند

 

تدريس كنند. چون بچه ها خيلي هايشان حال و حوصله نداشتند.

 

چند روز اول كه غيبت مي كردند. وقتي به چهر ه ي دوستانش

 

نگاه مي كردي غم عجيبي در چهره ي شان موج مي زد. بهترين

 

دوستان براي يكديگر بودند. بعضي هايشان در عكسي كه در

 

بالا  هست مشاهده مي شوند. هر ووقت او را جايي در مسير مي

 

ديدم خنده را از من دريغ نمي كرد. كار هميشگي اش بود. با

 

روحيه ي عالي كه داشت همه را شاد مي كرد. يكي از دوستانش

 

تعريف مي كرد چند روز قبل طيب تعريف كرده بود كه براي يك

 

نفر در روستايشان فوت كرده است كسي نبوده است كه براي

 

مرده قبر بكند. طيب با يك نفر ديگر رفته بودند  براي بنده ي خدا

 

قبر كنده بودند. وقتي كار كندن تمام شده بود طيب به شوخي كمي

 

در قبر دراز كشيده بود. به دوستش گفته بود ببينم اندازه ام هست

 

يا نه. دوستش تعرف مي كرد كه طيب مي گفت خيلي سخت است

 

كه براي يك نفر قبر بكني. ولي او هميشه در كارهاي خير پيش

 

قدم بود. در زمين فوتبال وقتي خطايي رويش انجام مي شد چيزي

 

نمي گفت. يك دفعه يك نفر كه ناراحت شده بود با دست او را هل

 

داد. او فقط لبخندي زد و چيزي نگفت. بعد از وفات نگهبان بنده

 

ي خدا كلي به خاطر رفتار بدش در بازي فوتبال ناراحت بود.

 

سالي كه فوت كرد تيمشان در مسابقات مدرسه به فينال رفته بود

 

و توانسته بود مقام قهرماني را كسب كند. هميشه با اخلاق خوبش

 

همه را شرمنده مي كرد. داداش كوچكش دانش اموز كلاس اول

 

راهنمايي است و در ازادگان درس مي خواند. هميشه وقتي به

 

يادش مي افتم اشك از چشمانم سرازير مي شود. شايد باورش

 

سخت بود كه ديگر نتوان او را در بين خويش داشت. روحش

 

شاد  و يادش گرامي باد.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 1:14  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM