بسمه تعالی
دیر زمانی بود که دلم برای نوشتن تنگ شده بود. با خویش فکر
می کردم هر وقت امتحانات دانش اموزان شروع شود کمی
راحت می شوم. ولی انگار نمی شه کمی استراحت کرد. برگه
های انشا و دیکته ی بچه ها هنوز تصحیح نشده است.
دیروز امتحان هماهنگ ریاضی داشتیم. هماهنگ که گفتم یه وقت
فکر نکنید هماهنگ کشوری منظورم هست. همانگ منطقه ای
بود. کلاس اول در خود مدرسه امتحان دادند. اما کلاس دوم و
سوم به مسجد جامعه نزدیک مدرسه رفتند. به یاد دوره ای افتادم
که همیشه امحاناتم را در ان مسجد با موفقیت طی می کردم.
دوربین با خودم اورده بودم و از جلسه ی امحان عکس گرفتم.
چند روزی است که خواب درست و حسابی نداشته ام. شب ها تا
ساعت 2 بیدارم . هر شب به بها نه ی یک چیزی مشغولم. چند
مدتی است که دوربینم را بر می دارم و از مراسم عروسی های
مختلفی عکس می گیرم . الان هم از مراسم مولودی خوانی
عروسی یکی از اشنایان می ایم. از عید قربان به این طرف 7
مراسم عروسی برگزار شده است. هر شب نوبت یکی است .
دیروز از مراسم فیلم گرفتم. وقتی به خانه بر گشتم چندین بار
فیلمی را که گرفته بودم دیدم ولی باز هم برایم جالب بود. مراسم
(اسوا) خیلی جالب بود. بخصوص نحوه ی طبل زدنشان.
فردا با اینکه تعطیل است برای یک گردش دسته جمعی برنامه
ریزی کرده ایم. البته همه ی انها همکار هستند.قرار است فردا به
بصیرا برویم. اولش کمی خسته به نظر می رسیدم. چون همیشه
اولش سخت است. همیشه باید یک نفر تمام کارها را باید انجام
بدهد. ولی باز همه ی زحمت ها را به جان قبول می کنم به
شرطی که همه ی انها بیایند و شرکت کنند. ولی این دفعه وضع
فرق می کند. همه زنگ می زنند و مرتب اظهار همکاری می
کنند. این دفعه دیگر فکر نمی کنم تنهایی باید یک نفر کارها را
انجام دهم. بلکه تنها کسی که از همه کمترباید کار انجام دهد من
هستم. از خداوند منان می خواهم همه را در پناه خویش سالم
نگه دارد.