
( عکسی از بچه ها موقع تماشای فیلم ، انها متوجه حضور دوربین نبودند و خیلی راحت خوابیده بودند. )
پنج شنبه ی گذشته با بچه های روستای باسعیدو کلاس داشتم . اولش که می خواستم باسعیدو
تدریس کنم دلم گرفته بود . فکر می کردم این همه مسیر رو باید بروم و بر گردم. فکرش من را
ازار می داد.ولی ان روزها گدشتند و حالا که دارد مدرسه تمام می شود حالم گرفته است.
دوست ندارم مدرسه تمام شود و از نها جدا شوم. انها بهترین دانش اموزانم بودند. با انها
پرورشی هنر داشتم. همیشه لبخند از روی لبانشان محو نمی شود. خوشم می اید همه یک دست
هستند. همه با هم دوستند. با هر کلاسی در هفته دو ساعت بیشتر کلاس ندارم.
انقدر منتظر می مانم تا پنج شنبه برسد . وقتی انها را می بینم لبخندشان به من ارامش می دهد.
دیدن چهره ی پاک و معصومشان به من انرژی می بخشد. یادش بخیر اوایل سال تحصیلی از
مدرسه خسته بودم و از اینکه به اصفهان می رفتم خوشحال بودم. از اینکه برای دوسال درس
می خواندم و از دانش اموزان به دور بودم. یک ماه نگذشت دلم تنگ شد و به بندر برگشتم و
کلاس های ادامه تحصیلمان در بندر تشکیل شد و من هم برگشتم. اواسط ابان بود که ماموریت به
تحصیلی ام را لغو کردم . البته خود اداره ی اموزش و پروش هم اصرار داشت ماموریت را
لغو کنم. چون اناه سر دادن اضافه کار به همکاران مشکل داشتند. وقتی قرار شد در چهار
مدرسه تدریس کنم خیلی ناراحت بودم. بخصوص اینکه باید روستای گوری و باسعیدو می رفتم
ولی حالا که می بینم بهترین دانش اموزانم هم در این دو روستا هستند. البته دانش اموزان
دبیرستان و راهنمای دولاب هم جذابیت خودشان را دارند. ولی بودن در کنار دانش اموزان این
دو روستا چیز دیگریست. (باسعیدو و گوری) مدرسه ها دارند تمام می شوند و من دیگر اصلا
خسته نیستم. روز به روز روحیه ام بهتر می شود و از اینکه یک معلمم بر خود می بالم. از
اینکه دانش اموزان پاک و معصومی دارم. اری این پنج شنبه هم مانند پنج شنبه های گذشته خیلی
زود سپری شد. هفته ی قبل بچه ها با من پرورش داشتند و به اصرار مدیر به نمازخانه رفتیم تا
فیلم ببینیم. به قول مدیرمان اقای شریف زاده بچه ها از جو کلاس و محیط ان خسته شده اند و
تنوع می خواهند. فیلم را خود بچه ها تهیه کرده بودند. به نمازخانه رفتیم و به تماشای فیلم
نشستیم . همه غرق در فیلم بودند . ازاد ازاد بودند. من هم دوربین دستم بود و از حرکات
و رفتارشان در طول تماشای فیلم عکس می گرفتم . روز خوبی بود. ولی خیلی زود گذشت.
این پنج شنبه وقتی گفتم مدرسه تمام می شود و من شاید سال بعد دبیرتان نباشم ناراحتی را در
چهره ی تک تکشان می دیدم. هر سال هیمن موقع از بچه ها می خواهم برای من انشایی بنویسند
و از من و کلاس و هر چی دوست دارند بنویسند. نوشته های بچه های سال گذشته را دارم. هر
وقت دلتنگ شوم سری به نوشته های می زنم. وقتی به ساعت نگاه می اندازم متوجه می شوم
بیشتر از ۲ ساعت است که با نوشته هایشان خودم را مشغول کرده ام. امسال هم از انها خواستم
برایم بنویسند. منتظر می مانم تا هفته ی بعد فرابرسد و انشاهای انها به دستم برسد . برای همه ی
دانش اموزانم اروزی موفقیت دارم .

عکسی از دانش اموزان مدرسه ی ابتدایی عمار یاسر باسعیدو که داداش کوچکم اونجا تدریس می کنه