تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی ) - مسابقات نوجوانان
 
 

به نام خالق زیبایی ها

 

سلام

 

باز هم دلتنگ نوشتن شدم. چند مدتي است كه با نوشتن بيگانه

 

شده ام. چند سالي است كه دارم مي نويسم. يادم مي آيد كه از

 

كلاس دوم دبيرستان شروع كردم. قبلا دفتر خاطراتي داشتم كه

 

سنگ صبورم بود. هر وقت دلم تنگ مي شد مي نشستم و با

 

دفترم خلوت مي كردم. ساعت ها كنارش مي نشستم و از خيلي ها

 

برايش مي گفتم . از كساني مي نوشتم كه خيلي آن ها را دوست

 

داشتم. تا به خودم آمدم چند دفتر از نوشته هايم پر شده است. اما

 

من باز هم صحبت هايي براي گفتن داشتم. يه روز تصميم گرفتم

 

نوشته هايم را تايپ كنم. اين كار باعث مي شد تا تايپم خوب شود.

 

اوايل سخت بود. اما حالا اگر ننويسم شب خوابم نمي گيرد. نمي

 

دانم چرا دانش آموزانم از درس انشا خوششان نمي آيد. بارها آن

 

ها را تشويق كردم كه بنويسند. شب ها تا ساعت دو بيدار مي

 

مانم و مي نويسم. از خيلي ها كه پاكند و معصوم. از آن هايي كه

 

در قلب هاي آبي خويش به مهرباني مي انديشند. آن هايي كه

 

هميشه خدا را فراموش نمي كنند. از دانش آموزاني مي نويسم كه

 

بهترينند و همتايي ندارند. امشب دوست دارم برايتان از مسابقات

 

فوتبال نوجوانان غرب جزيره بنويسم. موسيقي آرامبخشي شروع

 

مي شود و من هم همراه اين آهنگ بي كلام مي نويسم. دوسال

 

معلم ورزش بودم. لحظات خوب و خوشي را در كنار بهترين

 

دانش آموزانم سپري كردم. خوشحال بودم كه بهترين ها در كنار

 

خويش داشتم. دو سال پشت سر هم در مسابقات فوتبال منطقه اي

 

شهاب قهرمان شديم. چيزي كه خوشحالم مي كرد كسب مقام نبود.

 

خوشحالي ام از اين بابت كه ورزش توانسته بود باعث رفاقت و

 

دوستي ميان بچه ها گردد. تابستان مسابقه ي فوتبال در سطح

 

نوجوانان منطقه برگزار شد. اوايل با مسئولين برگزاري

 

همكاري مي كردم. ظهر تابستان در هواي گرم و شرجي قشم

 

دنبال داور براي بازي ها مي گشتم . شش بازي را كمك داور

 

ايستادم. تا اينكه مشكلي برايم پيش آمد .نتوانستم همكاري كنم.

 

اكثر بازيكنان دانش آموزانم بودند. با ديدنشان احساس غرور مي

 

كردم.مسابقات به خوبي پيش رفت . روز جمعه قرار بود فينال

 

برگزار شود. دوربين دي وي دي سوني ام را در شارژ گذاشتم.

 

روز مسابقه فرا رسيد. دوربين عكاسي هشت مگاپيكسلي سوني 

 

را با خودم بردم. از اول تا آخر مسابقات را عكس گرفته بودم.

 

دوست داشتم.مانند سابق از لحظات شاد و غمگين بچه ها عكس

 

بگيرم. تا الان ده هزار عكس  دارم. لحظات زيبايي را گرفته ام.

 

انتخابات شوراي دانش آموزي مدرسه، امتحانات نوبت اول،

 

مسابقات ورزشي، اردوهاو ...،آن روز بازي برگزار شد . يك

 

نيمه را فيلم گرفتم. نيمه ي دوم به علت گرد و خاك و طوفان

 

شديد برگزار نشد. قرار شد شنبه بازي دوباره تكرار شود. آخه

 

دو تيم بدون گل بودند. فينال هم تماشا گران زيادي داشت و يك

 

نيمه نمي چسبيد. شنبه قرار بود به مسافرت بروم. دلم نمي

 

خواست بروم. دوست داشتم فينال بازي ها تماشا مي كردم. بازي

 

بين گوري و سرريگ بسيار جذاب مي شد. مربيان دوتيم از

 

همكارانم بودند. طاها آزاد دبير ابتدايي بود كه مربيگري

 

سرريگ را به عهده داشت. عارف جمادي بهترين دوستم بود كه

 

در راهنمايي آزادگان دبير ورزش بود. او هم مربيگري تيم

 

گوري بر عهده داشت. برايم مهم نبود كدام تيم قهرمان مي شد.

 

آخر همه ي شان دانش آموز بودند. خيلي ها بهترين بودند. چهار

 

نفر از آن ها دبيرستان نمونه درس مي خواندند. خيلي هايشان در

 

اخلاق همتايي نداشتند. بازي برگزار شد و من دلم مي خواست از

 

نتيجه با خبر شوم. هر چه به تلفن همراه عارف زنگ مي زدم.

 

نمي گرفت. چند تا پيغام برايش فرستادم. براي هر كسي پيغام

 

فرستادم، جواب نمي داد.دلم مي خواست هر چه زودتر از نتيجه

 

با خبر مي شدم. تا اينكه تلفن يكي از آن ها جواب داد. از هادي

 

نيا نتيجه را پرسيدم .او دبير علوم اجتماعي است. او مي گفت كه

 

سرريگ قهرمان شده است.چند روزي مسافرت خوش گذشت. دلم

 

مي خواست كاش هرچه زودتر مدرسه ها باز شوند تا بتوانم

 

تدريس كنم. در كنار دانش آموزاني باشم كه نمونه و سرمشق

 

هستند.

   

  نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:37  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM