تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )
 
 

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود. ( می خواهم برای مدتی اینترنت و عکاسی را کنار بگذارم .)

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:28  توسط ابراهیم نیک خو  | 

این عکس را شهریور ماه ۸۶ گرفتم. وقتی فرستادمش سایت عکاسی رفت روی صفحه  ی اول 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:41  توسط ابراهیم نیک خو  | 

این عکس را موقع ناهار در اردوی تفریحی با دانش اموزان گرفتم. انها مشغول خوردن ناهار بودند. یکی از انها به شوخی گفت: تا شما دارید عکاسی می کنید ما فرصت را غنیمت می شماریم و مشغول خوردن می شویم . وقتی برگشتی ناراحت نشی که چرا ناهار تمام شده است. چون نزدیک ظهر بود و نور خیلی شدید بود بهتر از این در نمی امد.

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط ابراهیم نیک خو  | 

 

چند هفته بود که بچه های سوم راهنمایی اصرار داشتند که با هم اردوی تفریحی برویم. من هم چون سرم شلوغ بود نمی توانستم به انها جواب مثبت دهم. تا اینکه هفته ی گذشته با هم به گردش رفتیم. انها از دو سه روز قبل وسایل را تدارک دیده بودند. هفته ی قبل که با انها کلاس داشتم مرتب می گفتند اقا حتما بیایی. اگر نیایی ما نمی رویم. من هم به انها گفتم سعی می کنم که حتما خودم را برسانم. شب قبل از اردو چند نفری زنگ زدند و بازهم یاداوری کردند. صبح زود هم یک نفر دیگر زنگ زد و گفت: اقا می ایی؟ به او گفتم شاید ساعت ده صبح بتوانم بیایم . از خوشحالی گفت : اشکالی ندارد . فقط همراهمان بیا . تا ساعت ۹ داوری فوتسال نوجوانان را برعهده داشتم. بعد از ان خودم را به انها رساندم. انها خیلی خوشحال بودند. نمی دانستند از خوشحالی چه کار کنند. اگر می دانستم انها اینقدر خوشحال می شوند خیلی زودتر خودم را می رساندم. تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر کنارشان ماندم. البته دوست داشتم تا غروب کنارشان باشم ولی یکی از دوستان زنگ زد و کارم داشت. نماز ظهر را با هم به جماعت ادا کردیم. ناهار را در منزل درست کرده بودند و نزدیک ظهر که شد ان را گرم کردند. روز خوبی بود. تا می توانستند از من عکس گرفتند. مانند پروانه دورم می چرخیدند. ان روز بهترین روز هفته برایم بود. قبل از اینکه انها را ترک کنم انها خواستند که دسته جمعی عکس بگیریم. رویم نشد عکسی بگذارم که خودم هم کنارشان باشم چون انها از نظر قد و جثه از من بزگتر بودند  ( شوخی کردم  چون عکس خوبی که خودم هم کنارشان باشم نداشتم ) . کلاس سوم راهنمایی بهترین کلاس در مدرسه ی راهنمایی شهید اوینی  باسعیدوست. اکثر انها دانش اموزان ممتازی هستند. یک روز از انها معدلشان را می پرسیدم . بیشتر انها بالای ۱۸ و ۱۹ بودند. وقتی با انها کلاس دارم احساس خستگی نمی کنم و بعد از کلاس روحیه ی عجیبی دارم. ساعت یک و نیم با انها خداحافظی کردم و به دولاب برگشتم خوشحال از اینکه یک روز را به خوشی در کنار دانش اموزانم سپری کرده ام.

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:18  توسط ابراهیم نیک خو  | 

این عکس من را یاد  خاطره ی زیبایی می اندازد. خاطره ی اشنا شدن با یک ناخدای مهربان و جنوبی. ناخدای جوانی که یک ساعت را از بندر تا جزیره ی قشم کنارش بودم . روز یکشنبه تا ساعت شش و نیم کلاس داریم و وقتی به اسکله ی حقانی می رسیم بجز همین لنج های تندرو وسیله ی دیگری برای رفتن به قشم نیست. یک ساعت طول می کشد تا به قشم برسد . اون شب وقتی سوار این لنج شدم در برخورد اول با ناخدای مهربان و جوانش برخورد کردم. دوربین دستم بود و مرتب عکس می گرفتم. راننده از من خواست تا کنارش بروم و با خیال راحت از هر زاویه ای خواستم عکس بگیرم. با هم همکلام شدیم . وقتی ازش پرسیدم  کجایی هست گفت خودت باید بگویی. من  هم شروع کردم مانند مسابقه ی بیست سوالی . البته بچه ها هم یکمی کمکم کردند. ولی در پایان خودم به جواب رسیدم . البته اون خودش روی نقشه ی روبرو نشانم داد. ( جی پی اس ) اون روی سورو بندر نقشه را نگه داشت . قبل از اینکه به قشم برسیم یک نفر کنارمان نشسته بود و مرتب از نقشه می پرسید و می خواست نشان بدهد که وارد هست. در باره ی عمق اب و سرعت شناور و چیزهای دیگر صحبت کردند. ناخدا سکان را به دست یکی دیگر سپرد و رفت کنار ان مرد نشست و دقایقی با هم صحبت کردند. در طول صحبت با لبخند  به من هم نگاهی می انداخت. مرتب یادگیری هایش را یادداشت می کرد. برایم جالب بود که اون دوست داشت چیزی یاد بگیرد . وقتی صحبت هایشان تمام شد  معلم برگه ها را پاره کرد و همه را دور انداخت و ناخدا هم اعتراضی نکرد. ناخدا رفت و جلو کشتی گوشه ای که تنها بود نشست و از من خواست تا بیرون بروم و از کشتی ها در نور شب هم عکس بگیرم. کنارش رفتم و علت اینکه ان مرد برگه هایش را پاره کرده بود  پرسیدم . اون هم با لبخند پاسخ داد که ان مرد سپاهی است. خود ناخدا می گفت نمی دانم چرا اون این کار را کرده است. چون چند شب قبل هم با یک خلبان برخورد کرده بود و اون هم واردتر از این مرد بوده است و خیلی چیزها را از او یاد گرفته است ولی بر عکس این یکی نوشته هایش را پاره نکرده است. وقتی به قشم رسیدیم ناخدا شماره اش را داد و از من خواست هر وقت با مشکلی برخورد کردم به او زنگ بزنم. هفته ی بعد مشغول تهیه  ی بلیط بودم که احساس کردم دستی روی دوشم سنگینی می کند. وقتی نگاهم را برگرداندم چهر ه ی خندان همان ناخدا بود که داشت به من سلام می کرد.

  نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:14  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM