تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )
 
 

 

با اینکه کل هفته کلاس دارم و هر روزی باید یک مدرسه ای تدریس کنم باز هم نسبت به کارم احساس

 

رضایت می کنم. پنج شنبه ی گذشته ۶ ساعت پرورشی و هنر با دانش اموزان مدرسه ی راهنمایی

 

شهید اوینی باسعیدو داشتم. روستایی که اخرین نقطه ی جزیره ی قشم هست. دانش اموزان خوبی

 

دارد. افسوس که فقط  ۶ ساعت  با انها دارم و سهم هر کلاس ۲ ساعت بیشتر نیست. این هفته با

 

خودم دوربین عکاسی برده بودم و بعد از کلاس حسابی عکس گرفتم.  دوشنبه ها و چهارشنبه ها زنگ

 

اول را باید با بچه های مدرسه ی حکمت گوری باشم. با اول و سوم درس هنر دارم. وقتی کلاسم تمام

 

می شود باید ۱۲ کیلومتر را طی کنم تا به ازادگان برسم. انجا هم ۸ ساعت تدریس دارم. امسال با هر

 

کلاسی بیشتر از ۲ ساعت کلاس ندارم . استاد شهریار هم مدرسه ای است که دانش اموزان خوبی

 

دارد. امروز با دوم انسانی تاریخ ادبیات داشتم. دیشب سری به اینترنت  زدم و هر مطلبی در باره ی درس

 

( دقیقی - فردوسی - اسدی) پیدا می شد مطالعه کردم. وقتی تدریس کردم فکر نمی کردم وقت کم

 

بیاورم. مجبور بودم به دلیل کوتاهی وقت مطلبم را تمام کنم. ناگفته نماند اولین سال تدریس هم تاریخ

 

ادبیات دوم انسانی را تدریس می کردم. دیگر چیزی برایم تکراری و خسته کننده نیست .

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:36  توسط ابراهیم نیک خو  | 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:59  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 

امروز اولین روز  تدریسم در سال تحصیلی 87-86 بود . چقدر

 

برای تدریس و دیدن دانش اموزان دلم تنگ شده بود. یادم می

 

اید  وقتی مدرسه ها داشت تمام می شد خسته بودم . ارزو می

 

کردم سال بعد تدریسی وجود نداشته باشد. البته خستگی من از

 

دانش اموزان نبود. هر چه بود گذشت ولی من از ان چیزهای

 

زیادی اموختم.  یک ماه را در اصفهان سپری

 

کردم. کلاس هایمان اصفهان بود. دوستان زیادی پیدا کردم

 

که همه همکار بودند. از تمام نقاط ایران . بالاخره کلاس هایمان

 

به بندرعباس منتقل شد . ما هنوز دانشجوی اصفهان هستیم و

 

مدرکمان را باید اصفهان صادر کند. انتخاب واحد و تمام کارهای

 

اموزشی ما در اصفهان انجام می شود. کلاس ها و تحصیلمان به

 

بندرعابس واگذار شده است. البته ناگفته نماند برای باز شدن

 

کلاس ها در بندرعباس چند تن از همکاران زحمت زیادی کشیده

 

بوند تا جایی که مجبور شده بودند به وزارت اموزش و پرورش

 

هم مراجعه کنند و از انجا مجوز برگزاری کلاس را بگیرند.

 

برای لغو ماموریت به تحصیلی ام هم زیاد سختی کشیدم. چند

 

روز پشت سر هم به اداره ی منطقه رفتم. تا اینکه اخر هفته

 

موفق شدم ابلاغ 24 ساعت تدریس(14 ساعت ادبیات و بقیه

 

پرورشی و هنر ) را بگیرم و ماموریت به تحصیلم را لغو کنم.

 

خوشحالم که امسال تنوع زیادی در کار دارم. در چهار مدرسه

 

تدریس دارم. 6 ساعت را باید در دبیرستان استاد شهریار باشم. 8

 

ساعت هم در مدرسه سابقم ( ازادگان ) تدریس می کنم. حکمت و

 

شهید اوینی دو مدرسه ی دیگری هستند که باید در انجا به

 

تدریس نیز مشغول باشم.. امروز وقتی در مدرسه ی شهید اوینی

 

بودم برای یک لحظه احساس کردم تازه کارم را شروع کردم  و

 

اولین روز دوران معلمی ام را تجربه می کنم. با اینکه 4 سال

 

است که به تدریس مشغولم ولی دیگر برایم تکرای شده بود.

 

دانش اموزهای خوبی دارم. سعی می کنم در طول سال بیشتر از

 

انها بنویسم. امسال با برنامه ای جدید و اهدافی تازه کارم را

 

شروع می کنم و از خداوند منان می خواهم مرا در کارم موفق

 

گرداند.

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 7:31  توسط ابراهیم نیک خو  | 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:25  توسط ابراهیم نیک خو  | 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:57  توسط ابراهیم نیک خو  | 

قرار بود کنار سی وسه پل همدیگر را ببینیم هیچ وقت او را ندیده

بودم . منتظرش بودم.دنبال کسی بودم که دوربین دستش باشد.

ولی کسی که به طرفم می امد دوربینی به دست نداشت. او

کسی جز امیر مسعود ابری نبود.مدیر فتوبلاگ مثلث عکاس

جوانی که دو روز را کنارش سپری کردم و چیزهایی را از او یاد

گرفتم.ان روز را با هم کنار زاینده رود قدم زدیم. از سی و سه پل

شروع کردیم تا به پل خوجو رسیدیم. در طول مسیر که قدم می

زدیم از ایشان سوال هایی را می پرسیدم و ایشان نیز با وقار

خاصی به پرسش هایم پاسخ می داد. عکس هایی را با هم

گرفتیم. قرار بود فردایش اقای ابری برای عکاسی به میدان امام

اصفهان برود. ایشان از من خواستند فردا هم کنارشان باشم.از

ساعت دوازده تا دو ظهر با هم عکاسی کردیم. . به مغازه های

زیادی سر زدیم و امیر مسعود از هنرمندان و صنعتگرانی که در

حال کار کردن بودند عکس گرفت. عکس هایی زیبایی در امده

بود. تصویر مردمی که با دستان توانای خویش روی ظروف مسی

نقش و نگارهایی افریده بودند دیدنی بود. نماز ظهر را کنار هم خواندیم و با هم خداحافظی کردیم. روز خوبی بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:59  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM