تبليغاتX
آقا اجازه (راهنمایی ازادگان-شهید اوینی )
 
 

ماهیان اسیر شده در تور ماهیگیری

  نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:17  توسط ابراهیم نیک خو  | 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 1:17  توسط ابراهیم نیک خو  | 

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:25  توسط ابراهیم نیک خو  | 

 

کاری را که شروع کرده بودیم کم کم دارد به پایان می رسد .

ولی به قول دوستان تازه دارد شروع می شود. مهترین قسمتی که

باید از ان عکس بگیریم لافت و خود شهر قشم می باشد. درگهان

و هلر و سوزا هم در درجه های بعد  دارای اهمیت می باشد.

امروز که داشتم به پوشه ی معماری قشم نگاهی می انداختم

،چیزی نزدیک به 1500 عکس گرفته بودم. هر روز نوبت یک

روستایی است تا از ان روستا عکس بگیریم. امروز سری به

 پی پشت زدیم. بچه ها سری به نقشه زدند و گفتند بد نیست به سد

دم که در نقشه مشخص می باشد نگاهی هم بیندازیم. جاده اش را

بلد نبودیم. از روی نقشه و با حساب کردن مقیاس خیلی زود به

کنار سد رسیدیم. می خواستم به دوستانم بگویم کدام یکی از انها

حاضرند با من بر سر بودن اب در سد خاکی شرط ببندد.

منصرف شدم .فکر می کردم اب خیلی کمی در سد باشد. ولی

وقتی به بالای سد رسیدیم. منظره ی زیبایی توجهم را جلب کرد.

از دیدن ان همه اب در تابستان خیلی گرم ذوق زده شده

بودم.چون به هر سدی سر زده بودیم چند ماهی می شد که خشک

شده بود یا اب ان را برای کشاورزی تخلیه کرده بودند.بچه ها که

باور نمی کردند انه همه اب باران در سد تا به الان مانده باشد.

به هر حال دیدن اب باران در  جزیره ای که اب اشامیدنی اش 

از اب شیرین کن ها تهیه می شود و اب دریا را تصفیه می کند

خیلی زیبا بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:36  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 

بچه های کلاس دوم خیلی اصرار داشتند به کتابخانه ی عمومی دولاب

برویم . چند هفته مرتب ول کن نبودند. اخر خیلی هایشان دسترسی به

کتاب و کتابخانه نداشتند. به هر حال با درخواستشان موافقت کردم  و با

اجازه از مدیر مدرسه انها را به کتابخانه بردم. نیم ساعتی فارسی را تدریس

کردم و به همه اجازه دادم کمی بین کتاب ها بگردند ولی کسی به کتاب ها

بدون اجازه ی مسول کتاب خانه دست نزند. انها هم با اجازه چند کتاب را

برداشتند و روی صندلی ها نشستند و به خواندن مشغول شدند. بعد از نیم

ساعت دوباره از انها خواستم که بیایند همه یک گوشه جمع شوند و

برایشان درباره ی اهمیت مطالعه و کتابخوانی صحبت کردم. بعضی ها

خسته بودند و حال و حوصله ی گوش دادن را نداشتند. چند نفری خیلی

مشتاقانه به صحبت هایم گوش می دادند. ان روز گذشت و لی روز بعد یکی

از دانش اموزان درباره ی نحوه ی عضویت در کتابخانه و امانت گرفتن کتاب از

من سوالاتی را پرسید . من هم او را راهنمایی کردم. چند روز بعد او به من

گفت که حالا عضو کتابخانه ی عمو می می باشد و در ماه حداقل دو کتاب

امانت می گیرد. به هر حال جای خوشحالی داشت که از تشکیل شدن

 کلاس در کتابخانه عده ای هم به خواندن کتاب علاقمند شده اند.

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:38  توسط ابراهیم نیک خو  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM