
به نام خدا
امتحانات هم شروع شد. روز 20 اردیبهشت اولین امتحان نهایی برگزار شد. اولش دوست نداشتم
چند کیلومتر راه را طی کنم تا منشی حوزه ی امتحان نهایی باشم. ولی وقتی فهمیدم که بهترین
دوستانم هم مراقب هستند قبول کردم. بهترین همکاران و دوستانم در کنارم بودند. اقای جمادی
بهترین دوستم است که سه سال دبیر تربیت بدنی می باشد.. اقای انباری هم ادبیات تدریس می
کند. از کلاس اول راهنمایی تا دوره ی پیش دانشگاهی با هم همکلاسی بودیم. اقای پوزن هم
رئیس حوزه است . او مدیر مدرسه ی راهنمایی شهید اوینی است. با او هم خیلی صمیمی هستم.
اقای ابراهیمی هم دو امتحان بیشتر کنارمان نبود. به دلیل نزدیکی امتحانات دانشگاه جای خویش
را با اقای نگهبان عوض کرد. نگهبان هم دبیر مطالعات اجتماعی است. او دو امتحان اولی
حضور نداشت. چون امتحان فوق لیسانس دانشگاه ازاد داشت و به اصفهان رفته بود. به یاد دوره
ای افتادم که همه با هم در مدرسه ی راهنمایی ازادگان دولاب درس می خواندیم. سه سال زود
رفت و لی باز هم کنار یکدیگر بویدم.دبیرستان(استاد شهریار) را نیز با هم گذراندیم. شش سال
کنار یکدیگر بودیم. حالا نیز همه با هم همکاریم. روز دوشنبه 24/2/85 با ماشین
اداره اموزش و پرورش به اداره ی ناحیه رفتیم تا برگه های سوم راهنمایی را تصحیح کنیم.
چهل دقیقه ای طول کشید تا به ادراه ی منطقه رسیدیم. 50 برگه ی انشا تحویل گرفتم و به
تصحیح کردن پرداختم. خیلی ها اخر برگه نام و نام خانوادگی شان را نوشته بودند و امضا زده
بودند. بیشترشان خانم بودند. موضوع انشایی که بیشترشان انتخاب کرده بودند نامه ای به مادر
بود. برگه ها را تمام نکرده بودم که یکی از همکاران برگه ها را برای تصحیح دوم از دستم
گرفت . هنوز چند برگه مانده بود تا تمام شود که تصحیح دوم تمام شد. برایم عجیب بود.وقتی
خودم تصحیح دوم را می گرفتم شاید بیشتر از تصحیح اول طول می کشید. تصحیح دوم بیشتر به
دقت و حوصله نیاز داشت. شاید برگه ای وجود داشت که در جمع زدن اشتباهی در ان رخ داده
بود. ولی وقتی نگاه کردم دیدم کنار نمره هایی که من وارد کرده بودم فقط نمره را وارد کرده
بودند. حتی به خویش زحمت نمی دادند برگه ها را جمع بزنند. بعضی ها هم انگار قرارداد امضا
کرده بودند تا برگه تصحیح کنند. نمی دانستم چرا برخی ها سر تصحیح کردن با یکدیگر مسابقه
داشتند.تازه ناراحت بودند که چرا ما برای تصحیح کردن امده بودیم. می خواستم بگویم انها با
کارشان و به خاطر حقوق ناچیزی، حق دانش اموزان را ضایع می کردند. به هر حال من یکی
که 50 برگه بیشتر تصحیح نکردم.نگهبان و جمادی تا ساعت 18 کارشان طول کشید. از ان
طرف ماشین اداره ما را برگداند. ساعت 19 خونه رسیدیم. ولی خیلی خوش گذشت .
مدرسه هم تمام شد. با تمام خاطراتش. امتحانات شروع شده است.
روزهای اخر مدرسه با خودم دوربین به کلاس بردم و از همه ی
کلاس ها عکس و فیلم گرفتم. نمی دانم چرا این دفعه دلم برای
دانش اموزان و مدرسه تنگ نشد. هر سال همین موقع بدجوری
دلتنگ می شدم. غصه ای داشت روی قلبم سنگینی می کرد.همه
، این را می دانستند. با این که امسال دانش اموزان خوبی داشتم
ولی زیاد ناراحت نبودم از اینکه مدرسه داشت تمام می شد.
کلاس سوم الف با تمام بچه های خوبش به دبیرستان می روند. به
نظرم بهترین ها را داشتند. به انها قول داده بودم با مدرسه ی
حکمت مسابقه ی فوتبال تدارک ببینم. ولی به دلیل نزدیکی به
امتحانات دوست و همکار خوبم اقای جمادی قبول نکرد. چون
یک نفر در بازی فوتبال دستش شکسته بود. قرار شد بعد از
امتحانات با انها مسابقه بدهیم.چند شب قبل به مدرسه سر زدم.
نمرات درس قرائت فارسی را وارد کردم. کتاب را برداشتم تا
برای دیکته ، جمله هایی را انتخاب کنم. انشا هم مانده است. از
نوشتن دست برمی دارم و به گوشه ای می نگرم. به ساعت
نگاهی می اندازم. ساعت به پانزده دقیقه ی بامداد نزدیک می
شود. فردا هم مراقب جلسه ی امتحان نهایی سوم راهنمایی هستم.
تا 12 خرداد که امتحانات طول می کشد.منتظرم تا ان روز بیاید
و کمی استراحت کنم. به امید ان روز می مانم و به نوشته هایم
خاتمه می دهم.
امروز که به عکس های خویش نگاه می انداختم عکس زیبایی توجهم را
جلب کرد. این عکس را یکی از دانش اموزان سال قبل گرفته بود. زمانی که
با بچه ها به اردوی تفریحی رفته بودیم.

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
اسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
یادم امد تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
ساعتی چند بر این اب نظر کن
اب ائینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که توصیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جدایی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم