به نام خالق بخشنده
منتظر 18 دی ماه بودم که زود بیاید. چه زود گذشت. باهمکاران
برنامه ریزی کرده بودیم که برویم گردش. دیگه خسته شده بودم.
نمی دانم چرا همه اش می گفتند یک برنامه ی گردش ترتیب
دهم. اولش فکر می کردم حداقل 15 نفر بیایند. ولی 8 نفر امدند.
همیشه همینطوری بوده است. اسامی تعداد زیادی را یادداشت
می کنم. ولی موقع امدن تعداد کمی می ایند. ولی دوشنبه حسابی
به همه خوش گذشت. کنار هم بودن در دامان طبیعت زیبا بود.
خنده از لبان همه گم نمی شد.اول مرغ را برای کباب اماده
کردند. چند نفر رفتند اتش را روشن کردند. من این وسط با
دوربین هایی که اورده بودم نمی دانستم چه کار کنم. هم عکس
می گرفتم و هم فیلمبرداری می کردم. منطقه ی بصیرا جای
زیبایی بود. بالای یک کوه بزرگ و بلند ، دشت پهناور و
سرسبزی وجود داشت که برای همه جای جالبی بود. نماز را
همانجا به جماعت برگزار کردیم. موقع کباب خوردن (جاتون
خالی) یک نفر چیزی گفت که همه خندیدند. ده دقیقه کسی نمی
توانست چیزی بخورد. بعد از خندیدن چایی خوردن در زیر
درختان صحرایی می چسبید. نماز عصر را نیز به جماعت
برگزار کردیم. نماز خانه ی کوچکی در بصیرا ساخته بودند .
کنارش یک انبار هم وجود داشت. موقع بارندگی از اب باران پر
شده بود. ساعت 4 عصر به خانه برگشتیم. همه شاد و خوشحال
بودند. ان روز برایم بهترین روز بود. خیلی وقت بود که با هم
دسته جمعی گردش نرفته بودیم. قرار گذاشتند بهمن ماه مانند سال
های گذشته به کوه بوخو برویم. فکر کنم تا اون موقع داداشم هم
همراهمان بیاید . امتحاناتشان تمام می شود و او از تهران بر می
گردد. چهارشنبه اقای اسلامی دبیرتاریخ و اقای الماسی دبیر
ورزش دانش اموزان کلاس دوم را به کوه بردند. کلاس دوم
چهارشنبه امتحان نداشتند. فقط کلاس سوم امتحان داشتند. من هم
با کلاس دوم درس داشتم. به خانه رفتم و دوربینم را برداشتم .
بدون دوربین عکاسی دیجیتال به جایی نمی روم. اگر دوربین
نباشد که اصلا نمی روم. حتی اگر بهترین مکان باشد.دوربین را
برداشتم و رفتم. کمی دنبال بچه ها گشتم. ولی پیدایشان نکردم.
منظره ای جالب توجهم را جلب کردو دوربین از کیفش در
اوردم . متوجه شدم که باطری اش در شارژر در خانه جا گذاشته
ام. برگشتم تا باطری بیاورم. نیمه های راه خواستم زنگ بزنم و
از اقای الماسی بپرسم کجا رفته اند. تلفن همراهم هم را گم کرده
بودم. می دانستم در مسیر رفتن به کوه از جیبم افتاده
است.برگشتم و دنبال تلفن همراه گشتم. بالاخره ان را پیدا کردم.
به مدرسه برگشتم و به همکاران گفتم من دیگر به کوه نمی روم.
من امروز بدشانسی می اورم. مدیر مدرسه می گفت قرار است
بچه ها ساعت ده و نیم به مدرسه برگردند. ربع ساعتی وقت بود.
دوباره برگشتم و به اقای الماسی زنگ زدم. انها داشتند بر می
گشتند. من هم رفتم و ان ها را دیدم که گوشه ای نشسته اند و
یکی از دانش اموزان حضور غیاب می کند. انها را جمع کردم و
با هم عکس انداختیم. همه شاد بودند. چون یک روز در کلاس
درس حضور نداشتند. ما هم که دانش اموز بودیم دوست داشتیم
کلاس ها برگزار نشود. همیشه ورزش و تفریح کنیم. یادش بخیر
چه زود گذشت دوران دانش اموزی . انگار همین دیروز دانش
اموز اقای اسلامی بودم و امروز با هم همکار و در یک مدرسه
تدریس می کردیم.
بسمه تعالی
دیر زمانی بود که دلم برای نوشتن تنگ شده بود. با خویش فکر
می کردم هر وقت امتحانات دانش اموزان شروع شود کمی
راحت می شوم. ولی انگار نمی شه کمی استراحت کرد. برگه
های انشا و دیکته ی بچه ها هنوز تصحیح نشده است.
دیروز امتحان هماهنگ ریاضی داشتیم. هماهنگ که گفتم یه وقت
فکر نکنید هماهنگ کشوری منظورم هست. همانگ منطقه ای
بود. کلاس اول در خود مدرسه امتحان دادند. اما کلاس دوم و
سوم به مسجد جامعه نزدیک مدرسه رفتند. به یاد دوره ای افتادم
که همیشه امحاناتم را در ان مسجد با موفقیت طی می کردم.
دوربین با خودم اورده بودم و از جلسه ی امحان عکس گرفتم.
چند روزی است که خواب درست و حسابی نداشته ام. شب ها تا
ساعت 2 بیدارم . هر شب به بها نه ی یک چیزی مشغولم. چند
مدتی است که دوربینم را بر می دارم و از مراسم عروسی های
مختلفی عکس می گیرم . الان هم از مراسم مولودی خوانی
عروسی یکی از اشنایان می ایم. از عید قربان به این طرف 7
مراسم عروسی برگزار شده است. هر شب نوبت یکی است .
دیروز از مراسم فیلم گرفتم. وقتی به خانه بر گشتم چندین بار
فیلمی را که گرفته بودم دیدم ولی باز هم برایم جالب بود. مراسم
(اسوا) خیلی جالب بود. بخصوص نحوه ی طبل زدنشان.
فردا با اینکه تعطیل است برای یک گردش دسته جمعی برنامه
ریزی کرده ایم. البته همه ی انها همکار هستند.قرار است فردا به
بصیرا برویم. اولش کمی خسته به نظر می رسیدم. چون همیشه
اولش سخت است. همیشه باید یک نفر تمام کارها را باید انجام
بدهد. ولی باز همه ی زحمت ها را به جان قبول می کنم به
شرطی که همه ی انها بیایند و شرکت کنند. ولی این دفعه وضع
فرق می کند. همه زنگ می زنند و مرتب اظهار همکاری می
کنند. این دفعه دیگر فکر نمی کنم تنهایی باید یک نفر کارها را
انجام دهم. بلکه تنها کسی که از همه کمترباید کار انجام دهد من
هستم. از خداوند منان می خواهم همه را در پناه خویش سالم
نگه دارد.
باز هم دلتنگ نوشتن شدم. چند مدتي است كه دلم براي دوستان
اينترنتي حسابي تنگ شده است. اخه خط هاي اينترنت قشم مشكل
پيدا كرده است. خود شهر قشم كه جواب مي دهد. چند شب قبل با
كارت بندرعباس به اينترنت سرزدم.اخه با كارت هاي قشم وصل
نمي شود. سيستم خانه هم كه خراب شده است. الان دارم با
كامپيوتر يكي از دانش اموزان سابقم تايپ مي كنم. چند روزي
است كه رايانه اش را از او گرفته ام. الان موقع امتحانات
هست. خودش مي گفت : لازم ندارد. جمعش كرده است تا براي
امتحانات بهتر بخواند.هر هفته بايد از يكي كامپيوتر بگيرم تا
بتوانم كارم را راه بيندازم. چهار نفر ديگر هم هستند كه به قول
خودشان نوبت گرفته اند تا از ان ها كامپيوتر بگيرم. سه نفر از
انها دانش اموزان سابقم هستند. تا اواخر دي ماه امتحان دارند.
هميشه بهترين فرصت برايم موقع امتحانات هست. كمي از دست
تدريس راحت مي شوم.چند روز قبل امتحان فارسي را گرفتم.
نمره هاي نوبت اول درس فارسي چهاركلاس وارد ليست شده
است. دوكلاس ديگر مانده اند.البته امتحان ديكته و انشا نيز مانده
است.وقتی دارم نگاه می کنم باید 520 برگه تصحیح کنم. قرار
است 18 دي ماه با همكاران به گردش تفريحي برويم. هر سال با
هم به كوه مي رويم. حسابي خوش مي گذرد. امسال هم با سال
هاي ديگر فرق دارد. ديگه از خشك سالي قشم خبري نيست. هر
هفته يك باران مي ايد. امسال حسابي همه جا سر سبز مي
شود.بهمن ماه هم قرار است دسته جمعي با هم كوه بوخو
برويم.دوسال قبل هم دسته جمعي رفته بوديم.15 نفر مي شديم.
خيلي خوش گذشت. البته خودم كه هميشه به كوه سر مي زنم .
هفته اي يك بار به كوه سر مي زنم.دوربين عكاسي ام را بر مي
دارم و از مناظر زيبا عكس مي گيرم. امروز انشا با كلاس اول
داشتم. خواستم به انها موضوعي بدهم.همه ي شان گفتند انشاهاي
قبلشان را نخوانده اند.با تعجب گفتم مگر هفته ي قبل هم انشا
نوشتيم. چون هفته ي قبل يكي از همكاران با اجازه ام از بچه ها
ي كلاس اول امتحان علوم گرفت. تا ساعت 8 كار كرديم و بعد
همه صندلي هايشان را بيرون بردند تا امتحان بدهند. هميشه
همين طوري بوده است. زماني كه دانش اموز بودم رياضي كه
عقب بوديم ساعت ورزش را مي گرفتند تا رياضي كار كنند.
ساعت هاي هنر و انشا هم از دست دبيران ديگر در امان نبودند.
دو سال دبير ورزش بودم . اگه چند دقيقه دير به كلاس مي رفتم
صداي همه در مي امد.ولی درس های دیگه دوست دارند دبیر
دیرتر سر کلاس بیاید.